تبليغاتX
سی سالگی

سی سالگی

نمیدونم این جا چجور جائیه ؟ حتی بعد از یکسال نوشتن نفهمیدم . این یک ماه که حسش نبود به این چیزا فکر میکردم . چرا اینجا اینطوریه / من اولش فکر میکردم یک جائی هستش بهت کاغذ و مداد میدن و تو مینویسی و برات یک جا توی صندوقی که خانوادت و شوهرت نمیبینه برات نگه میدارن . با هیچکی هم دوست نشدم ولی ۵ شش نفر باهم دوست شدن . اولا محل نمیذاشتم ولی بعدش منم کرمم گرفت و دوست شدیم . یکیشون بالای درخت بود و عکس دختر گذاشته بود و خیلی ازش خوشم میامد که چه دختر باحالیه بعدش پسر از آب درامد ولی باهاش آرامش میگیرم  . یکی دیگشون دختری بود از پاریس از اونم خوشم میاد نمیدونم چند سالشه ولی میدونم همسن خودمه ولی نمیدونم شوهر داره یانه . راستشو بخوای به زنهای توی سن خودم که شوهر ندارن بعضی وقتها حسودیم میشه . فکر میکنم با خودم که چه کار عبثی کردم که ۱۰ ساله شوهر داشتم ؟ آخرش چی شد ؟ هیچی هنوز هم نه من اونو درک میکنم نه اون منو . اون کار خودشو میکنه و من کارخودمو . به جاش من یک پسر دارم . ولی راستش به شوهر داشتنش نمیارزه (کفران نعمت) یکیشون از هستی حرف میزد و اونم انگار توی پاریسه . حرفاش بهم دلگرمی میده .  یکیشون هم تازه شوهر کرده حرفای باحالی میزنه و اونم دوستش دارم  دختر باحالیه یک رنگه دروغ نمیگه مثل بچه های خوب هر روز میاد اعترافاتشو میگه .یک دوستم داشتم که سمج بود . فکر کنم وبلاگشو حذف کرده ولی هنوز با هم دوستیم . از اون اصرار از من انکار .

ولی یک جوریه اینجا انگار فقط من نیستم که خودمو قایم میکنم . انگار که فقط من نیستم که میخوام خودم باشم ولی نمیتونم بعضی وقتها میخوام خودم نباشم و قوپی بیام . چرا ادم دوست داره اینجا خودش باشه و نباشه ؟ من با اینکه ادرسمو به کسی نداده بودم ولی یک میامد و یک چیزهائی مینوشت که انگار منو میشناسه و اذیت میکرد . این باعث شد من خودم نباشم . البته ادم تا خودشو ببینه که خیلی طول میکشه . خودتو ببینی و اینکه قبول کنی چه گهی هستی فکر کنم ۱۰ سال طول بکشه. من دیدم ولی قبول نمیکنم اون رو به زبون یا به قلم بیارم . اینهم از خریتم و غرورمه .  وای اینجا مثل دنیا و قد دنیا واقعا بزرگه . هزار نفر توش هستن . ادمای خوب وبد داره . من فک میکردم مجازی این چیزا رو نداره ولی دیدم نه . مرضدار داره مهربون داره احمق و بیشور داره عاقل و بالغ هم داره .

بهرحال میخوام دیده با خود خودم برم رو دشک .یا من میبرم یا اون ولی مطمئنم من میبرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 15:11  توسط   | 

از سوریه آمدم . هر چی بگم کم گفتم . خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود . همتون رو دعا کردم حتی اونهائی که بهم بد کرده بودن و هنوز دلم از دستشون رنجوره . چه شهری چه ادمهای خوشگذرونی ! پوستها همه سفید و زیبا . خانمها ۸۰ درصد با حجاب ولی حجاب خودشون . اونها حجاب ما رو مسخره میکردن و ما حجاب اونهارو . ما موهامون بیرون بود و اونها برجستگیهای بدنشون . لباسهای تنگ با روسریهای خودشون با آرایش غلیظ . البته خیلی ها هم با حجاب درست حسابی بودن . زنهای جوان همه بچه دار و یا حامله . شبها تازه ساعت ۱۲ میامدن بیرون رستوران برای شام . شهر تا ساعت ۳ بیدار بود . ما تا ساعت ۱۱سرکار بودیم و ۱۲ میرفتیم شام . همه بیرون بودن و شام و قلیون . چقدر قهار بودن توی قلیون کشی !! ساختمانها پر از ماهواره .منظره زشتی ایجاد کرده بود برای شهر . چه کلیسا و مسجدهای زیبائی . دلت میخواست وایسی و هی نماز بخونی . مردم آزاد بودن و دولت هم کار خودشو میکنه . غذا ارزون بود . جنسها هم ارزون بود ولی بهرحال باز ما باید حداقل هر چی رو با ۲۱ برابر قیمت میخریدیم . یک آب ۱۰۰ لیره ای برای ما ۲۰۰۰ تومان بود . جای باستانی توی شهر مربوط میشد به قسمت بازار حمدیه که به مسجد امویان میخورد . و این مسجد بینظیر بود . انتهای مسجد میخورد به مرقد حضرت رقیه (علیها سلام) .

چه زیارتیهائی وای اینا رو نمیتونم بگم . یک مهمانی دعوت شده بودم . یک هدیه بسیار عالی . هم بری مسافرت هم زیارت هم خوشگذرونی هم خرید کنی همه چی مجانی !!! به این چی میگن ؟؟؟

یک رستوران داشت به اسم بوابته دمشق که بزرگترین رستوران دنیاست . ۵هزار نفر رو سرویس میده که بسیار زیبا بود و غذای عالی . اول پیش غذا (۴ نوع سالاد) بعد غذا (انواع کباب)  بعد میوه و شیرینی . ادم فکر میکرد که یک لحظه دیگه ادم خفه میشه .

همه رستوران هاش عالی بود البته هتل ما (مریدین ) بالای شهر بود . شبها هوا خنک و عالی بود . دیگه چی بگم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:37  توسط   |